تبليغاتX
TANNAZ

-زندگي خوردن و خوابيدن نيست ---- اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست ------ چون گل سرخيست پر از خارو پر از برگ و پر از عطر لطيف ----- يادمان باشد اگر گل چيديم ----- عطر و برگ و گل و خار،همه همسايه ديوار به ديوار همند.

دختر کنجکاو و عشق


دختری کنجکاو میپرسید:


ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه



مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه



شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست



چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

2نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت9:2  توسط سجاد و طناز  | 

پایان تلخ یک رویا
شاید خیلیا خیلی وقت پیش این مشکل رو داشتن

خیلیام الان

خیلیام در آینده خواهند داشت.

نمیدونم واقعا نمیدونم ... !

بعضی وقتا ادم اینقدر حرف برا گفتن داره که نمیدونه از کجا شرو کنه چی بگه ازکجا و چجوری بگه.

بعضی وقتها ادم به چند سال پیشش یا نه چند ماه پیشش شایدم چندروز و چند ساعت پیشش که فکر میکنه خندش میگیره یا شاید گریه کنه بخاطر کارایی که کرده بخاطر اتفاقایی که براش افتاده یا بلاهایی که خودش سرخودش آورده.

یکی بود یکی نبود یه پسری بود توی یه شهر بزرگ و شلوغ.این پسر سن زیادی نداشت هنوز بیست سالش نشده بود خیلی از دوستاو همکلاسیاش جلوتر بود 18سالش بود وارد دانشگاه شده بود.حالا ترم آخر کاردانی بود خیلی خوشحال بود فکر میکرد نصف راه زندگیشو رفته و فقط یه نصفه دیگش مونده که اگه اونم بتونه انجام بده دیگه نونش تو روغنه.دیگه باید بشینه و عشق و حال دنیارو بکنه.

پس تو همون سن 20سالگی منتظر مادرش نشد خودش آستیناشو واسه خودش بالا زد.

پسر خوبی بود نیتش خیر بود.میخواست تنها نباشه.دنبال یه شریک برا زندگیش بود.دوست داش اون چیزایی که درباره عشق تو کتابا خونده یا شنیده رو تجربه کنه.

بیشتر به دخترا نزدیک شد تا اونیرو که میخواد و آرزوشو داره رو بتونه پیدا کنه.آخر خیلی رمانتیک بود اخلاقای خاصی داشت.شدیدا به عشق علاقه داشتو ایمان داشت که زندگی باید با عشق باشه.

گشت و گشت و گشت تا بعد از آشنایی با چندتا دختر برحسب اتفاق با یکی آشنا شد که بنظر میومد خصوصیاتش به اونی که توفکرشه میخوره.

شروع به جمع کردن اطلاعات کرد،انتخاب درست به نظر میومد،اخلاق همون اخلاق بود،همه معیارایی که تا اون روز تو ذهنش بود کم و بیش میشد توی این دختر پیدا کرد،پس یه جورای میشد به این نتیجه رسید که خدا اینو گذاشته جلوی راهش!

دوستی شروع شد،چیزی نگذشت که علاقه بین دونفر خودشو نشون داد،دیگه نمیتونستن از هم قایم کنن که همدیگرو دوست دارن،یواش یواش کار به جایی رسیده بود که هر روز صبح و عصر باید همدیگرو میدیدن یا صدای همو میشنیدن،اگه این اتفاق نمافتاد روزشون شب نمیشد.

رابطشون پاک بود و ادعا داشتن خدا کمکشون میکنه،با هم صاف و صادق بودن و هیچ اختلافی نداشتن طوری که همه دوستای این پسرو دختر آرزو داشتن جای اینا بودن.زندگیشون بشکلکاملا ایده ال پیش میرفت اما یه اتفاقایی داشت میافتاد که ممکن بود باعث بشه این رابطه دیگه مثل قبل نباشه.

اون اتفاق این بود که پسر باید میرفت سربازی.بمدت دوسال،اونم یه جای دور خیلی دور جایی که دیگه همدیگرو چندماه یکبارم نمیتونستن ببینن.

اما اتفاقی که افتاد طور دیگه ای بود،این دو غنچه داستان ما عشقشون خیلی صادقانه تر و محکمتر از حرفا بود که بخواد با دور شدن از هم از بین بره،داستان کاملا برعکس رقم خورد این دوری نتیجه عکس داد و باعث شد این دو علاقشون به یکدیگر هزاران برابر بشه،حالا دیگه خیالشونم از طرف هم راحت تر شده بود،آیندشونو روشنتر میدیدن و بازهم به این موضوع که خدا با ماست اعتقاد بیشتری پیدا کردن.

پسر اون موقع کاملا به خودش اعتماد داشت میدونست که تصمیمش بدون عیب و نقصه و مو لا درزش نمیره،میدونست که همه جوانب ماجرارو در نظر گرفته،جایی واسه هیچ حرف و حدیثی نذاشته بود.

حالا سه سال از دوستی این دو کبوتر عاشق گذشته بود یه سال با هم و دو سالم دور از هم،اما انگارکل تک تک این ایامو باهم گذرونده بودن.خیلی خیلی به هم نزدیک شده بودن واقعا همدیگرو از ته دل دوست داشتن.

تواین مدتیکه پسر سرباز شده بود دختر رفت و تحصیلاتشو رسوند به پسر حالا هردو فوق دیپلم بودن،پسر سربازی رفته بود و موقعیت خوبی بود که هردو پیدا کرده بودن.همیشه بهم میگفتن ما دوتا با همه فرق میکنیم.خدا حواسش بهمون هست.

اما روزگار داشت برخلاف انتظارشون اتفاقایی رو که هیچوقت فکرشم نمیکردن بیوفته رو تدارک میدید.خدا برای تشکر از عشق پاک این دو فرشته،تدارکات ویژه ای دیده بود!!

در عرض یکسال پسر دانشگاه قبول شد رشته مهندسی مورد علاقشو ادامه بده اما اینبار نزدیک بود خیلی نزدیک به عشقش دیگه مجبور نبودن دوباره دوری از همدیگرو تجربه کنن،شش ماه بعد دخترم تونست دانشگاه قبول شه و اونم همون رشته ای که خونده بود رو تا مقطع مهندسی میتونست ادامه بده،اونم توی شهر خودشون.اما اتفاقی که نه تنها این دو عاشق بلکه هیچکس روی زمین فکرنمیکرد که توی این سال ویژه اتفاق بیافته این بود که پسر تونست یه خونه نقلی و قشنگ بخره اونم بهترین نقطه شهر،درسته،این هدیه ویژه خدا به این دو عاشق بود.

دیگه همه چیز مرتب شده بود.همه اتفاقایی که باید میافتاد افتاده بود.اگه سال قبل به این دختر و پسر میگفتی این اتفاقا میافته باور نمیکردن،اما همه این اتفاقا افتاده بود.دیگه مشکلی سر راه این دو نبود فقط مونده بود یه کار ساده برای پسر که اونم داشت تدارک میدید.

هیچی کم نبود،همه چیز مرتب بود،همه چیز سر جای خودش بود،تمام برنامه ریزیهای چند سال آینده انجام شده بود و فقط مونده بود خواستگاری و عقدو عروسی...!!

بازم طبق معمول دختر مشغول درس،پسرم مشغول درس و بفکر هموار کردن راه آینده بودن.

چهار سال از دوستیشون گذشته بود و بازم مثل قبل عاشق هم بودن،بازم باید هر روز همدیگرو میدیدن یا حداقل صدای همو میشنیدن،یه عشق پاکو صاف و ساده.

بارها بهم قول داده بودن که به هیچ عنوان همدیگرو تنها نذارن،دختر قول داده بود حتی اگه پسر تا قله قاف بره دنبالش بره،پسرم قول داده بود که دخترو خوشبخت کنه.

اونا بهم قول داده بودن قدر همه این نعمتهایی که خدا بهشون داده رو بدونن.هیچوقت لحظه های سختی که گذروندن رو فراموش نکنن و تا آخر عمر کنارهم باشن،پسر عاشق ما قول داده بود به دختر اگه تحت هر شرایطی ازدواجشون انجام نشه،دیگه دنبال هیچ دختری نره!!

یروز که داشتن با هم تلفنی مثل همیشه حرف میزدن،شروع کرده بودن به رویا پردازی همیشگی و ساختن آینده و لذت بردن از اون بعد از 45 دقیقه صحبت و در عرض دو دقیقه به خاطر یه موضوع ساده اتفاقی افتاد که ....!!!

من نمیدونم دلیلش چی بود؟چه کسی مقصر بود؟چه حرفایی زده شد؟اما اینو میدونم که چهارسال رابطه عاشقانه ارزشش خیلی خیلی خیلی بیشتر از اینه که در عرض دو دقیقه نادیده گرفته بشه.

نمیدونم چرا و نخواهم فهمید چرا اون دختر اون روز بهم گفت ازت متنفرم!!!!!

اخه چجوری میشه در عرض دو دقیقه یه نفر از عشقش متنفرشه؟؟؟؟؟

آیا واقعا عاشق عشقش بوده؟

من که هیچ وقت این موضوع رو درک نکردم،اما اتفاقی که فکر میکردم برام بیافته اینه که راه زندگیم همونطوری که چهارسال پیش عوض شد دوباره عوش بشه.

دیدم به زندگی،نسبت به خانوما،نسبت به عشق،و نسبت به خیلی چیزای دیگه عوض میشه.

اما من روی همه حرفایی که تو این چهار سال زدم تا آخر عمر پایبند خواهم بودو به همه قولهایی که دادم پایبندم و عاشق عشقم خواهند ماند فقط دوست دارم بدانم چرا ازم متنفر شد؟

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ برخود مپیچ

دانی که پس از مرگ چه میماندو بس؟

عشق است ومحبت است و باقی همه هیچ


2نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت17:4  توسط سجاد و طناز  | 

اختراع یک جوان ایرانی - سپر عفاف
با توجه به فشار اقتصادی ای که طرح نیروی انتظامی ممکن است به خانواده ها وارد کند بنده تصمیم گرفتم با یک طرح ابتکاری پوششهای نامناسب قدیمی را Compatible با ارزشها نموده و سهمی هرچند ناچیز داشته باشم.

این طرح که "سپر عفاف" نام دارد زیر لباس پوشیده می شود و نه تنها برجستگی ها را حذف می نماید بلکه با برجستگیهای گمراه کننده زیادی که دارد فرد بد نگاه را گیج کرده و از کار می اندازد.

این طرح کاملا بومی بوده و هیچ مشابه خارجی ندارد و امیدوارم با حمایت مسئولین به تولید انبوه برسد.

به امید روزی که هر پسری با دیدن دختر نامحرم حال تهوع بگیره و شئونات بطور کامل رعایت بشه
2نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت19:43  توسط سجاد و طناز  | 

بازگشت
سلام دوستان.

بعد از یه غیبت کوتاه(دو سه ساله)الان با مطالب جدید در خدمتتونم. اینم اولیشه.

در مورد درسهای زندگیه:


درس اول :

 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...

بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

 سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!

 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

درس دوم :

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه…

راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

 چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده…!

راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتيجه اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!


درس سوم :

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشی ناپديد ميشه ...

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…

مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !



درس چهارم :

  من خيلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلی کمکم کردند  دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !

سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی…!

ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم  و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!


2نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت18:35  توسط سجاد و طناز  | 

خداحافظی تلخ
سلام

همونطور که قول داده بودم من اومدم.

اولا تشکر کنم از کسایی که خیلی خیلی لطف کرده بودن و نظر داده بودن واقعا خوشحال شدم.

و از اونجایی که ادامه خدمت باید برم ارومیهو فقط تا یکشنبه سوم دی وقت دارم که کارامو بکنم بیشتر از این نمیتونم پست بزارم.

فقط کسایی که میخواستن از سربازی چیزی بدونن یه وبلاگ قراره ساخته شه که با همکاری بچه های خودمونه اگه دوست داشتید سر بزنید خوشحال میشیم.

وبلگ پادگان شهدا(هتل شهدا)

همتونو به خدا میسپارم.

 

2نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت23:53  توسط سجاد و طناز  | 

 
12 or 24 hours timer

www.sajjadkr2000.blogfa.com